باز کن از سر گیسویم بند

پند بس کن ، که نمی گیرم پند

در امید عبثی دل بستن

تو بگو تا به کی آخر ، تا چند

 

 از تنم جامه برون آر و بنوش

شهد سوزنده ی لب هایم را

تا به کی در عطشی دردآلود

به سر آرم همه شب هایم را

 

خوب دانم که مرا برده ز یاد

من هم از دل بکنم بنیادش

باده ای ، ای که ز من بی خبری

باده ای تا ببرم از یادش

 

شاید از روزنه ی چشمی شوخ

برق عشقی به دلش تافته است

من اگر تازه و زیبا بودم

او ز من تازه تری یافته است

 

شاید از کام زنی نوشیده است

گرمی و عطر نفس های مرا

دل به او داده و برده است ز یاد

عشق عصیانی و زیبای مرا

 

گر تو دانی و جز این است ، بگو

پس چه شد نامه ، چه شد پیغامش

خوب دانم که مرا برده ز یاد

ز آن که شیرین شده از من کامش

 

منشین غافل و سنگین و خموش

زنی امشب ز تو می جوید کام

در تمنای تن و آغوشی ست

تا نهد پای هوس بر سر نام

 

عشق طوفانی بگذشته ی او

در دلش ناله کنان می میرد

چون غریقی است که با دست نیاز

دامن عشق تو را می گیرد

 

دست پیش آر و در آغوشش گیر

این لبش ، این لب گرمش ای مرد

این سر و سینه ی سوزنده ی او

این تنش ، این تن نرمش ، ای مرد

 

فروغ فرخزاد


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩۱/۱/۱٤ توسط صوفیا سپهری

 

دودلم اول خط نام خدا بنویسم

 یا که رندی کنم و اسم تو را بنویسم

 همه یک گفتم و دینم همه یکتایی بود

 با کدامین قلم امروز دوتا بنویسم

 ای که با حرف تو هر مسئله ای حل شدنی است

 بخدا خود تو بگو نام که را بنویسم

 صاحب قبله و قبله دو عزیزند ولی

 خوشتر آنست من از قبله نما بنویسم

 آسمان مثل تو احساس مرا درک نکرد

 باز غم نامه به بیگانه چرا بنویسم

 تا به کی زیر چنین سقف سیاه و سنگین

 قصه درد به امّید دوا بنویسم

 قلمم جوهرش از جوش و جراحت جاری است

 پست باشم که پَی نان و نوا بنویسم

 بارها قصد خطر کردم و گفتی ننویس

 پس من این بغض فرو خورده کجا بنویسم 

 بعد یک عمر ببین دست و دلم می لرزد 

 که من و تو به هم آمیزم و ما بنویسم

 من و تو چون تن و جانند مخواه و مگذار

 ایندو را باز همینطور جدا بنویسم

شعر من با تو پر از شادی و شیرینکامیست

 باز حتی اگر از سوگ و عزا بنویسم

با تو از حرکت دستم برکت می بارد

 فرق هم نیست چه نفرین ، چه دعا بنویسم

 از نگاهت به رویم پنجره ای را بگشای

 تا در آن منظره ی روح گشا بنویسم

 تیغ و تشباد هم از ریشه نخواهد خشکاند

 غزلی را که در آن حال و هوا بنویسم

 عشق آن روز که این لوح و قلم دستم داد

 گفت هر شب غزل چَشم شما بنویسم

 

خلیل ذکاوت

با تشکر از دوست عزیزم:صدف


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ توسط صوفیا سپهری

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

 نیست یاری که مرا یاد کند

 دیده ام خیره به ره ماند و نداد

 نامه ای تا دل من شاد کند

 


خود ندانم چه خطایی کردم

 که ز من رشته الفت بگسست

 در دلش جایی اگر بود مرا

 پس چرا دیده ز دیدارم بست

 


هر کجا مینگرم باز هم اوست

 که به چشمان ترم خیره شده

 درد عشقست که با حسرت و سوز

 بر دل پر شررم چیره شده

 


گفتم از دیده چو دورش سازم

 بی گمان زودتر از دل برود

 مرگ باید که مرا دریابد

 ورنه دردیست که مشکل برود

 


تا لبی بر لب من می لغزد

 می کشم آه که کاش این او بود

 کاش این لب که مرا می بوسد

 لب سوزنده آن بدخو بود

 


می کشندم چو در آغوش به مهر

 پرسم از خود که چه شد آغوشش

 چه شد آن آتش سوزنده که بود

 شعله ور در نفس خاموشش

 


شعر گفتم که ز دل بر دارم

 بار سنگین غم عشقش را

 شعر خود جلوه ای از رویش شد

 با که گویم ستم عشقش را

 


مادر این شانه ز مویم بردار

 سرمه را پاک کن از چشمانم

 بکن این پیرهنم را از تن

 زندگی نیست بجز زندانم

 


تا دو چشمش به رخم حیران نیست

 به چکار آیدم این زیبایی

 بشکن این آینه را ای مادر

 حاصلم چیست ز خودآرایی

 


در ببندید و بگویید که من

 جز از او همه کس بگسستم

 کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست

 فاش گویید که عاشق هستم

 


قاصدی آمد اگر از ره دور

 زود پرسید که پیغام از کیست

 گر از او نیست بگویید آن زن

دیر گاهیست در این منزل نیست

 

فروغ فرخزاد

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٩/۱۳ توسط صوفیا سپهری

باز در چهره خاموش

 خیال

خنده زد چشم گناه آموزت

باز من ماندم و در غربت

 دل

حسرت بوسه هستی

 سوزت

 

باز من ماند و یک مشت

هوس

باز من ماندم و یک مشت

امید

یاد آن پرتو سوزنده عشق

که ز چشمت به دل من

 تابید

 

باز در خلوت من دست

خیال

صورت شاد تو را نقش نمود

بر لبانت هوس مستی

 ریخت

در نگاهت عطش طوفان

بود

 

یاد آن شب که تو را دیدم و

 گفت:

دل من با دلت افسانه

 عشق

چشم من دید در آن چشم

سیاه

نگهی تشنه و دیوانه عشق

یاد آن بوسه که هنگام

وداع

بر لبم شعله حسرت

افروخت

یاد آن خنده بی رنگ و

خموش

که سراپای وجودم را

سوخت

 

رفتی و در دل من ماند

 بجای

عشقی آلوده به نومیدی و

درد

نگهی گمشده در پرده

 اشک

حسرتی یخ زده در خنده

 سرد

 

آه اگر باز به سویم آیی

دیگر از کف ندهم آسانت

ترسم این شعله سوزنده

عشق

آخر آتش فکند بر جانت

 

فروغ فرخزاد

                                              

                                                                 

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/۸/۱٥ توسط صوفیا سپهری

در دو چشمش گناه میخندید

بر رخش نور ماه میخندید

در گذر گاه آن لبان خموش

شعله ای بی پناه میخندید

 

شرمناک و پر از نیازی گنگ

با نگاهی که رنگ مستی داشت

در دو چشمش نگاه کردم و گفت:

باید از عشق حاصلی بر داشت

 

سایه ای روی سایه ای خم شد

در نهانگاه راز پرور شب

نفسی روی گونه ای لغزید

بوسه ای شعله زد میان دو لب...

                                                    فروغ فرخزاد


نوشته شده در تاريخ ۱۳٩٠/٦/۱٥ توسط صوفیا سپهری

مثل گیسویی که باد آن را پریشان میکند

هر دلی را روزگاری عشق ویران میکند

 

ناگهان می آید و در سینه میلرزد دلم

هرچه جز یاد تو را با خاک یکسان میکند

 

با من از این هم دلت بی اعتناتر خواست،باش!

موج را برخورد صخره کی پشیمان میکند؟

 

اشک میفهمد غم افتاده ای مثل مرا

چشم تو از این خیانت ها فراوان میکند

 

عاشقان در زندگی دنبال مرهم نیستند

درد بی درمانشان را مرگ درمان میکند...

 

                                                          «مژگان عباسلو»

با تشکر از رها


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/۱٠/٢۸ توسط صوفیا سپهری

  

می رسد یک روز فصل بوسه چینی در بهشت

 
روی تختی با رقیبان می نشینی در بهشت

 
تا خدا بهتر بسوزاند مرا خواهد گذاشت

 
یک نمایشگر در آتش ، دوربینی در بهشت

 
صاحب عشق زمینی را به دوزخ می برند

 
جا ندارد عشق های این چنینی در بهشت

 
گیرم از روی کرم گاهی خدا دعوت کند


دوزخی ها را برای شب نشینی در بهشت

 
با مرامی که من از تو با وفا دارم سراغ

 
می روی دوزخ مرا وقتی ببینی در بهشت

 
من اگر جای خدا بودم برای ظالمین

 
خلق می کردم به نامت سرزمینی در بهشت

 
«کاظم بهمنی» 
 

با تشکر از دوست خوبم رها   

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٧/٢٧ توسط صوفیا سپهری

عشق هرجا رو کند آنجا خوش است

گر به دریا افکند آنجا خوش است

گر بسوزاند در آتش دلکش است

ای خوشا آن دل که در این آتش است

تا بینی عشق را آیینه وار

آتشی از جان خاموشت بر آر

هرچه میخواهی به دنیا نگر

دشمنی از خود نداری سخت تر

عشق پیروزت کند بر خویشتن

عشق آتش میزند بر ما و من

عشق را دریاب و خود را واگذار

تا بیابی جان نو خورشیدوار

عشق هستی زا و روح افزا بود

هرچه فرمان میدهد زیبا بود...

                                                           «فریدون مشیری»


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٦/۸ توسط صوفیا سپهری

دیدگان تو در قاب اندوه

سرد و خاموش

خفته بودند

زودتر از تو ناگفته ها را

با زبان نگه گفته بودند

 

از من و هرچه در من نهان بود

می رمیدی،می رهیدی

یادم آمد که روزی در این راه

ناشکیبا مرا در پی خویش

می کشیدی،می کشیدی

 

آخرین بار،آخرین بار

آخرین لحظه ی تلخ دیدار

سر به سر پوچ دیدم جهان را

باد نالید و من گوش کردم

خش خش برگ های خزان را

 

باز خواندی،باز راندی

باز بر تخت عاجم نشاندی

باز در کام موجم کشاندی

 

گرچه در پرنیان غمی شوم

سال ها در دلم زیستی تو

آه هرگز ندانستم  از عشق

چیستی تو؟؟؟؟؟؟؟

کیستی تو؟؟؟؟؟؟؟

                                           « فروغ فرخزاد»


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢٧ توسط صوفیا سپهری

...دیگری جز تو مرا اینهمه آزار نکرد           جز تو کس در نظر خلق مرا خار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد      هیچ سنگین دل بیدادگر این کار کرد

این ستم ها دگری با من بیمار نکرد          هیچ کس اینهمه آزار من زار نکرد 

                                     گر از آزردن من هست غرض مردن من

                                    مردم،آزار مکش از پی آزردن من

جان من،سنگدلی،دل به تو دادن غلط است     بر سر راه تو چون خاک فتادن،غلط است

چشم امید به روی تو گشادن غلط است         روی پر گرد به راه تو نهادن غلط است

                                   تو نه آنی که غم عاشق زارت باشد

                                   چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشد

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست    عاشقی بی سروسامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست     خون دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفای تو بدینسانم و تدبیری نیست       چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

                               شرح درماندگی خود به که تقریر کنم

                              عاجزم،چاره ی من چیست،چه تدبیر کنم 

 

                                                                                   «وحشی بافقی»

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۱٩ توسط صوفیا سپهری

بگو ای مرد من،ای از تبار هرچه عاشق

بگو ای در تو جاری ،خون روشن شقایق

بگو ای سوخته،ای بی رمق،ای کوه خسته

بگو ای با تو داغ عاشقای دلشکسته

 

بگو با من بگو از درد و داغت

بذار مرهم بذارم روی زخمات

بذار بارون اشک من بشوره

غبار غصه ها رو از سراپات

 

بذار سر روی شونم گریه سر کن

ازون شب گریه های تلخ هق هق

بذار باور کنم یه تکیه گاهم

برای غربت یه مرد عاشق

 

رها از خستگی های همیشه باورم کن

بذار تا خالی سینم برات آغوش باشه

برهنه از لباس غصه های دور و دیرین

بذار تا بوسه های من برات تن پوش باشه

 

بگو ای مرد من ای مرد عاشق

کدوم چله ازین کوچه گذر کرد

هنوز باغچه برامون گل نداده

کدوم پاییز زمستونو خبر کرد

 

بذار سر روی شونم گریه سر کن

ازون شب گریه های تلخ هق هق

بذار باور کنم یه تکیه گاهم

برای غربت یه مرد عاشق

                                                «ایرج جنتی عطایی»


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/۱٠ توسط صوفیا سپهری

به لب هایم مزن قفل خموشی

که در دل قصه ای ناگفته دارم

ز پایم باز کن بند گران را

کزین سودا دلی آشفته دارم

 

بیا ای مرد ،ای موجود خود خواه

بیا بگشای درهای قفس را

اگر عمری به زندانم کشیدی

رها کن دیگرم این یک نفس را

 

لبم با بوسه ی شیرینش از تو

تنم با بوی عطر آگینش از تو

نگاهم با شررهای نهانش

دلم با ناله ی خونینش از تو

 

ولی ای مرد، ای موجود خودخواه

مگو ننگ است این شعر تو ننگ است

بر آن شوریده حالان هیچ دانایی

فضای این سینه تنگ است، تنگ است

 

شباهنگام که مه میرقصد آرام

میان آسمان گنگ و خاموش

تو در خوابی و من مست هوس ها

تن مهتاب را گیرم در آغوش

 

نسیم از من هزاران بوسه بگرفت

هزاران بوسه بخشیدم به خورشید

در آن زندان که زندان بانم تو بودی

شبی بنیادم از یک بوسه لرزید

 

بدور افکن حدیث نام ای مرد

که ننگم لذتی مستانه داده

مرا میبخشد آن پروردگاری

که شاعر را دلی دیوانه داده

                                       «فروغ فرخزاد»

 

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٤ توسط صوفیا سپهری

اشک رازیست

لبخند رازیست

عشق رازیست

 

اشک آن شب

 لبخند عشقم بود

 

قصه نیستم که بگویی

نغمه نیستم که بخوانی

صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی چنان که ببینی

...یا چیزی چنان که بدانی

 

من درد مشترکم

 مرا فریاد کن

 

نام ات را به من بگو

دستت را به من بده

حرفت را به من بگو

قلبت را به من بده

من ریشه های تو را دریافته ام

با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام

 و دست هایت با دستان من آشناست

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زنده گان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا که مرده گان این سال

عاشقترین زنده گان اند

 

دستت را به من بده

دست های تو با من آشناست

                                                    «احمد شاملو»

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢ توسط صوفیا سپهری

کاش میدانستی

زندگی با همه ی وسعت خویش

محفل ساکت غم خوردن نیست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نیست

اضطراب و هوس دیدن و نادیدن نیست

زندگی خوردن و خوابیدن نیست

زندگی جنبش و جاری شدن است

زندگی کوشش و راهی شدن است

از تماشاگه آغاز حیات

تا به جایی که خدا میداند...

                                                                                 « ؟ »


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٥/٢ توسط صوفیا سپهری

چشم مرا دید و دل سپرد به فالم

دست مرا خواند و گریه کرد به حالم

روز ازل هم گریست آن ملک مست....

نامه ی تقدیر را که بست به بالم

مثل اناری که از درخت بیفتد

در تب و تاب رسیدن به کمالم

هر رگ من رد یک ترک شده بر تن

منتظر یک اشاره است سفالم

هرکه جگر گوشه داشت خون به جگر شد

در جگرم آتش است ،از که بنالم؟

 

                                        «فاضل نظری»

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٩ توسط صوفیا سپهری

دخترک خنده کنان گفت که چیست ؟

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به بر

 

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

حلقه ی خوشبختی است،حلقه ی زندگی است

 

همه گفتند: مبارک باشد

دخترک گفت،دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد

سالها رفت و شبی

 

زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که با امید وفای شوهر

به هدر رفته،هدر

 

زن پریشان شد و نالید که وای

وای ،این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه بردگی و بندگی است

                                                                                «فروغ فرخزاد»


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢۸ توسط صوفیا سپهری

رفتم مرا ببخش ومگو او وفا نداشت

راهی به جز گریز برایم نمانده است

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسه ی پرحسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که نگه به خود آبرو دهم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من نگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

                                                                « فروغ فرخزاد»

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٤ توسط صوفیا سپهری

می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

میبرم،تا که در آن نقطه دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بی جا و تباه

میبرم تا زتو دورش سازم 

زتو،ای جلوه ی امید محال

میبرم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال 

ناله می لرزد،می رقصد اشک

آه،بگذار که بگریزم من

از تو،ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من 

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم،صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست 

می روم خنده به لب،خونین دل

می روم از دل من دست بردار 

ای امید عبث بی حاصل

                                      «فروغ فرخزاد »


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢٢ توسط صوفیا سپهری

باز هم قلبی به پایم اوفتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم در گیر و دار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه ی لبهای من

تشنه ای سیراب شد،سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد ،در خواب شد

بر دو چشمش دیده میدوزم به ناز

خود نمیدانم چه میجویم در او

عاشقی دیوانه میخواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آرزو

او شراب بوسه میخواهد ز من

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

من صفای عشق میخواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی میخواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من میگوید ای آغوش گرم

مست نازم کن ،که من دیوانه ام

من به او میگویم ای نا آشنا

بگذر از من ،من تو را بیگانه ام

آه از این دل،آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا ،کس به آوازش نخواند

                                                                                        « فروغ فرخزاد»


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢۱ توسط صوفیا سپهری

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق

هم دعا کن گره تازه نیفزاید عشق

قایقی در طلب موج به دریا پیوست

باید از مرگ نترسید، اگر باید عشق

عاقبت راز دلم را به لبانش گفتم

شاید این بوسه به نفرت برسد،شاید عشق

شمع روشن شد و پروانه در آتش گل کرد

میتوان سوخت اگر امر بفرماید عشق

پیله رنج من ابریشم پیراهن شد

شمع حق داشت به پروانه نمی آید عشق

                                                                                              « فاضل نظری»

 


نوشته شده در تاريخ ۱۳۸٩/٤/٢۱ توسط صوفیا سپهری
درباره وبلاگ
در زمین عشقی نیست که زمینت نزد آسمان را دریاب
نويسندگان
آرشيو مطالب

اللّهُمَّ كُنْ لِوَلِيِّكَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُكَ عَلَيْهِ وَعَلى آبائِهِ في هذِهِ السّاعَةِ وَفي كُلِّ ساعَةٍ وَلِيّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَليلاً وَعَيْناً حَتّى تُسْكِنَهُ أَرْضَك َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فيها طَويلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

src="http://kodeahang9.persiangig.com/song1/Kiss_the_Rain.wma " stretchtofit="true" loop="true" enablecontextmenu="false" showcontrols="true" height="165" width="135" name="WMP1">
کد آهنگ



قالب وبلاگ